Спасаите Захру Камолфара и её детей
یکی مسئولیت به دوش بگیرد و ما از دور برایش کف بزنیم...
یک شبانه روز دیگر گذشت، این سه یک شبانه روز دیگر در میان دیوارهای فرودگاه شب را به روز رساندند، در میان سرما توی پتوهایشان پیچیدند و خرت وپرت هایشان را با خود این ور و آن ور کشیدند، ما نشستیم تو خانه های گرم مان پای تلویزیون و به بحث و کامنت گذاشتن در اینترنت که چرا این طوری شد؟ چرا باید کمک شان کرد؟ یا شاید بشود کمک کرد؟ توی وبلاگ های دیگر کامنت نوشتیم و تا توانستیم چت کردیم...
کاش از جایمان بلند می شدیم و از پشت پنجره می دیدم که کسی تنها ست، کسی دلشکسته است، کسی به کمک احتیاج دارد...کسی که اگر هموطن ما هم نباشد، دیگر ما داستانش را می دانیم و این دانستن است که باید برایمان سخت باشد... پس چرا هنوز نشسته ایم؟
از دو سه شب پیش که پس از مدتی منتظر دیگران ماندن، ناگهان خودم به عنوان حامی اول وارد معرکه شدم، انتظار داشتم که حداقل دو سه نفر پای ثابتی پیدا شوند و باهم تشریک مساعی کنیم... ولی هنوز...
هنوز منتظریم!...
می شود که شب عید ۱۳۸۶ این سه نفر به پایان کابوسهایشان برسند؟
